امیرمحمدمامیرمحمدم، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 24 روز سن داره

امیر محمد شاهزاده کوچولو

هفت ماهگی جیگر طلا

1392/9/4 8:25
نویسنده : مامان و بابا
101 بازدید
اشتراک گذاری

پسر قشنگم این روزا خیلی بازیگوش شدی و مهلت اینکه بیام اینجا

و خاطراتتو بنویسم ندارم . تو این ماه اتفاقات زیادی رخ داد و کلی پیشرفت کردی از کجا

شروع کنم :

من و بابایی عاشق کارهای قشنگتیم 

الهی قربونت برم الان چند روزیه که شما یهویی با سرعت گردنمو میگیری و دهنتو باز

میکنی و محکم میچسبونی به صورتم و تفیم میکنی و ذوق میکنی الهی فدات بشم

و اینکه عاااااااااااااااشق کنترل و موبایل هستی تا اینا رو میبینی کلی ذوق میکنی و

میگیری میزاری تو دهنت و من تا ازت میگیرم گریه میکنی.

و کار جدید شما ابنه که سینه خیزمیری  سمت میز تلویزیون و فیش و از ماهواره میکنی و

ماهواره رو میکشی کانالهای تلویزیون رو عوض میکنی.  و کشو کمدتو  باز و بسته میکنی و

موقع بستن دستت لای کشو میمونه و تو هم در کشو رو میبندی و بعد جیییییییغت میره

هوا تا ازت غافل میشم میری اونجا و این کارارو میکنی وروجک من.

صبح ها هم که از خواب پا میشی اگه من خواب باشم میایی و با دست کوچولوت میزنی به

صورتم تا بیدار بشم عزیییییییییییییییزم. هروقت از خواب بیدار میشی تا من یا بابایی رو

میبینی ذوق میکنی میخندی. عاشق اتاقتی وقتی تو اتاقتی با ذوق و شوق بازی میکنی

وقتی  میذارم توی تختت بازی میکنی گاهی هم میخوابی

عاشق آهنگ آویز بالای تختتی.

وقتی میام پیشت میبینم دستت گرفتی لبه تخت و وایستادی داری بیرون و نگاه میکنی تا

منو میبینی میخندی و دستتو تکون میدی این بهترین و قشنگترین تصویری که هر روز

میبینم .

عاششششق دد هستی تا میخوام لباس بپوشم اینقد دست و پا  و جیغ میرنی و هی

میگی دد دد دد.

تا بغلت میکنم میرم جلو در  ذوق میکنی پشت سر هم بای بای.

هروقت من از تیررأس نگاهت دور میشم گریه میکنی تا پیدام میکنی با سرعت باد سینه خیز

کنان میای دنبالم. هروقت میای تو آشپزخونه سبد سیب زمینی و پیازو بهم میریزی در

کابینتو باز میکنی و در قابلمه ها رو برمیداری . و یه نگاه ملیح بهم میکنی با یه لبخند ناز ازم

میخوای که چیزی بهت نگممممممممم.

هروقت گرسنت میشه دنبالم میای بهم میگی ماما

ظرف غذاتو میشناسی تا میبینی ذوق میکنی دست و پا میزنی. 

خدا رو شکر تو غذا خوردن هم اذیتم نمیکنی و خوب میخوری.

هر وقت سفره باز میکنیم سریع میای سفره رو جمع میکنی  وقتی ظرف غذا رو میبینی با

عجله میای سمتش یه بارم سر همین شیطنتات دستتو کردی تو قابلمه برنج الهی بمیرم برات کلی گریه کردی عمه زینب پماد سوختگی داشت مالیدیم به دستت .

انقدر شیطونی میکنی که من وبابایی همیشه یکیمون غذا میخوریم یکیمون سرگرمت

میکنیم یا بهت غذا میدیم.

عاشق چایی هروقت چای میبینی هر طرف خونه باشی با سرعت باد خودتو میرسونی به

سینی چای. اگه بهت ندیم  گریه میکنی میخوای ، خیلی چای دوست داری منم گاهی چای 

 میریزم تو شیشه شیرت بهت میدم. 

جدیدا هم ناز میای و قیافه جدیدی انجام میدی مثلا داری گریه میکنی ولی نمیکنی.

 چشماتو میبندی و باز میکنی از خودت صداهای مختلفی در میاری. اونقدر شیرین

میشی که نمیدونم چیکار کنم.

خیلی زود بابا گفتی و بعد از چند مدت مامان گفتی ، البته قبلا میگفتی ولی خیلی خیلی کم

اما الان تا ازت دور میشم گریه میکنی و میگی مامان . وقتی بابا جوناتو میبینی یه ذوقی

براشون میکنی که نگو و نپرس با صدای بلند ریسه میری براشون.

 الهی من فدات بشم. عاشق دنده ماشینی تا میشینیم تو ماشین خم میشی دنده

رو میگیری مهلت نمیدی بابا دنده عوض کنه خودت زحمتشو میکشی

تلفنو خیلی دوست داری و با بابایی و مامان جون صحبت میکنی براشون آواز میخونی.

تلفن خونه از دست تو نمیدونه کجا بره از بس سیمشو میکشی، هر وقتم با تلفن صحبت

میکنم شماره هاشو فشار میدی گاهی هم قطع میکنی. دوربین رو کامل میشناسی تا خاله

میخواد ازت عکس بندازه ژست میگیری جدیدا هم یاد گرفتی الکی سرفه میکنی . اونقد

شیطون شدی که نگو هر وقت میخوام خونرو جارو کنم دنبال جارو برقی میای سیمشو میکشی

عاشق تاب بازی هستی 

مروارید قشنگت از تو صدف زده بیرون. به خاطر همین دست مامان رو میبری تو دهنت

محکم گاز میگیری دندونت اذیتت میکنه الهی بمیرم پسرمممممم.

یاد گرفتی زبونتو میاری بیرون تا بابا جونی بهت میگه امیرمحمد زبونت کو میاریش بیرون. نگاه میکنی ببینی بقیه هم نگاهت میکنن.

رویش اولین مرواریدت مبارککککککککککککککککککک


ماهگرد هفت ماهگیت مصادف شده بود با عید غدیر خم . صبح که بیدار شدی اول از مامان

یه عیدی خوشگل گرفتی . آخه من از ساداتم شما هم بچه ساداتی .

ناهار رفتیم خونه مامان جون تا عید رو به اونهام که از سادات هستن تبریک بگیم. مامان

جونی یه شلوار لی پیش بندی خوشگل برای شما کادو دادن.

هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا مامان جونی دوستتتتتتتتتتتتتتتتت دارم. 

 

 

 

پسر  قشنگم ، نازنینم به خاطر این همه خوشبختی و شادی که به منو بابایی دادی ازت بی

نهایت ممنونم وخدارو شکر میکنم .

اتفاقات این مـــــــــــــــــــــاه:

10 آبان دست دسی میکنی.

13 آبان لثه هات آماده شدن برای در اومدن مرواریدات.

14 آبان زبونتو بیرون میاری.

16 آبان اولین مرواریدت از تو صدف بیرون زد.

22 آبان بای بای کردن رو یاد گرفتی.

23 آبان الکی سرفه میکنی و چشمهای قشنگتو میبندی.

28 آبان کامل گفتی بابا و ماما

 

چکاپ این مــــــــــــــــــــــــــــاه :

وزن    8800

قد     72

دور سر 46

پسرم در هفت ماهگی 



 

 عاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااشقتم دنیایه من

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)